تبليغاتX
این منم زنی تنها در آستانه رکودی سرد

این منم زنی تنها در آستانه رکودی سرد


سکوت کن ...



سال نو ست ...




بگذار بهار زیبا بماند...




+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت9:56توسط مینا | |

                 


مي گذارم بروي ... مي گذارم بگذري از كنار خاطره ها .

مي گذارم بروي و بغض هايم را كنج قلبم پنهان مي كنم .

دلتنگي هايم را مي كشم و مي گذارم لحظه ها تو را با خود ببرند .

نمي گذارم از آن حس " عادت كردن به تو " چيزي بماند كه خاطرم را لبريز كند .

مي گذارم تمام دقايقي كه دلت برايم تپيد ، برايت خسته كننده و كسالت آور شوند

و من لابه لاي خاطراتتگم شوم ...

مي گذارم خاكستر ياد مرا ، باد به دور دست هاي فراموشي ببرد .

مي گذارم اين اميد هاي كوچك و بی شرمانه هم بپوسند و تو را به سرزمين پرت جدايي تبعيد كنند .
جايي كه هيچ حسي از تو قلبم را به تپش وا ندارد .

چشم هايم را مي بندم و مثل هميشه آرام سرم را پايين مي اندازم

تا هيچ نشانه اي از تو مرا تبدار و دستهایم را منجمد نکند.

می گذارم سهم من از قصه ی تو، ماندن های عاشقانه باشد و گریه های کودکانه

و سهم تو رفتن های بی بهانه و خنده های زیرکانه...

مي گذارم بروي ... مي گذارم بگذري از من .


            شايد اين گونه خستگي هايت كمتر شوند ... 


دیگر حتی نمی خواهم دنبالت بگردم...




پی نوشت 1 : گاهی اینقدر دلتنگت می شوم که تمام خیابان های شهر را با خیالت گز می کنم... وبه یاد تو
می افتم که می گفتی فراموشی...
فراموشی در شهری که تمام خیابان هایش را به نامت سند کرده ام...!!!!
برفراز هفت سین  که ایستادی برایم فراموشی آرزو کن ...



پی نوشت 2 : بگذار پس از من هرگز کسي نداند از رُکسانا با من چه گذشت.
بگذار کسي نداند که چه‌گونه من به جاي ِ نوازش‌شدن، بوسيده‌شدن،گزيده شده‌ام!
بگذار هيچ‌کس نداند، هيچ‌کس! و از ميان ِ همه‌ي ِ خدايان، خدائي جز فراموشي بر اين همه رنج
آگاه نگردد...               
                                 (شاملو)


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت14:43توسط مینا | |

فانوس ها خاموشند ، تصميم ات را بگير ، مي ماني يا مي روي ؟!
 
دختركــــي در اين دنيا تنهاست! فانوس ها خاموشند و تاريكي را گذاشته اند
 
براي تصميم هاي بزرگ ، مي شود امشب براي هميشه رفت .
 
مي ماني يا مي روي ؟!
 
فانوس ها را خودم خاموش كرده ام . تا هركه مي خواهد بماند و هركه مي خواهد
 
برود . در تاريكي يكي پنهاني دور مي شود ؛ يكي هم پنهاني نزديك ...
 
تصميم ات را بگير . از من دور مي شوي يا پنهاني نزديكم مي آيي ...؟؟؟
 
فانوس ها را فوت كرده ام
 
مي ماني يا مي روي ؟!
 
نترس پسرک آجری ! چراغ ها هنوز خاموشند .
 
فقط بـــــگو مي ماني يا مي روي ؟!
 
دلم مي خواهد در تاريكي فانوس هاي خاموش خوب نگاهت کنم ... به چشمانت خیره شوم... کاری که هیچ وقت نتوانستم در روشنایی انجام بدهم.
 
به ساعتت نگاه كن ... شب هاي انتخاب كوتاه اند .
 
فانوس ها هنوز خاموشند .
 
حالا که به تو وابسته ام ... دلخوشم ...
 
 
مي ماني يا مي روي ؟!
 
يا براي هميشه بمان ؛ يا براي هميشه برو ...

وتو می روی ... برای همیشه می روی...
ومن هنوز خودم را گول میزنم که شاید نرفته باشی...
و هنوز هم می ترسم فانوس ها را روشن کنم...

 
                                  از همه ی روشنایی ها متنفرم.




پی نوشت: کاش بودی پسرک آجریه تنهاییهایم...

کاش  بودی تا تمام زنانگیم را نذر شادیت می کردم... تا تو فقط برایم بخندی مردانه...


پی نوشت: اینجا هیچ چیز زیبا نیست... کاش حداقل تو اینو می فهمیدی...


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت10:42توسط مینا | |



حس هاي رنگي و بي رنگ عشقت ؛ مثل گلوله هاي كاموا در دلم
 
قلمبه مي شود ...!

 

چرا رهايم نمي كني از اين همه احساس خاکستری ؟؟

 

از اين همه حس با طعم تكراري بغض !


خودتت را از میان کلماتم بکش بیرون... پسرک آجری


 
چرا دستهاي سردم را از ياد نمي بري ؟؟؟

 

تو را قسم به تنـهـــــــــــــــــــــائي هايمان :

 

اگر خدا دستي گرم را در دستانت گذاشت ؛ محكم بگير ...... !



+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت10:45توسط مینا | |




تو بي آنكه به شخص ثالثي نياز باشد باردار من مي شوي ومن مي روم توي تو ... توي دل تو...
تو هرروز صبح كه از خواب بيدار مي شوي دستت را مي كشي روی دلت ومن را احساس مي كني كه دارم كم كم بزرگ مي شوم تو به حركت كردن هاي من عادت كرده اي توي دلت قبل از آنكه بخوابي هرشب .
 تو در طول روز هر كجا كه باشي من را توي دلت احساس مي كني كه دارم هي ريشه مي دوانم كه اصلا از تو تغديه ميكنم... كه به صداي تپيدن قلبت خوكرده ام...
 وفقط تومي داني... فقط خود تو... كه من چقدر توي دلت جدي ام كه هرروز هي بزرگ ميشوم هي بزرگ وبزرگتر توي دلت... و تو دلت هي بزرگتر ميشود هرروز هي بزرگ وبزرگ تر ...
و بعد بودن من چنان وزن مي گيرد درتو... كه سنگين ميشوي... كه هي هرروز سنگين وسنگين تر ميشوي... كه ديگر كمتر ازخانه
مي روي بيرون... كه دوستانت را كمتر مي بيني... كه بيشتر مي نشيني چای تلخ مي خوري و با صداي بلند كتاب هايي را مي خواني كه من دوست دارم. ديگر شب ها نمي تواني راحت بخوابي وصبح ها نمي تواني خودت را از تخت خواب بكني چون من تا صبح توي دلت آنقدر جابه جا شده ام كه نتوانستي يك لحظه آرام بگيري ... كه نفست تنگ شده است وسرت گيج مي رود از حجم سيالي كه توي دلت هي جابه جا ميشود... هي جابه جا ميشود.
 مي گويند منزوي شده اي... مي گويند شايد اين ابتداي يك نوع افسردگي خاص است كه تو را ازهمه بريده است و چپانده گوشه ي خانه... كه هي كتاب بخواني وهي چای بنوشي وهي به دلت فكر كني وبه من که هي هرروز بزرگتر ميشوم توي آن.
كه به اين ترتيب تو روز به روز رنگت زردتر مي شود و تنها ترمي شوي و دلت كه من توي آنم بزرگتر مي شود وتو دردت هرلحظه بیشتر.
مي روي دكتر واز درد دلت مي گويي كه هي بيشتر مي شود كه هي بيشتر وبيشتر مي شود…
ومي شنوي كه ديگر وقتش رسيده است كه از من فارغ بشوي ... سرت را مي گيري زير آب و دستت را مي كني تو حلقت و بنا
مي كني بالا آوردن... هي عق زدن وهي بالا آوردن .
تو اخلاقت درست مثل زنهاي حامله است وقتي عاشق ميشوي... هي تهوع داري وهي دلت بزرگ تر ميشود.
 دراز مي كشي روي زمين و دستت را حركت مي دهي روي دلت... گريه ات گرفته است از من كه توي تو اينقدر ورم كرده ام
با خودت فكر مي كني بايد جانت را برداري و دربروي به جايي كه من توي دلت نباشم كه دلت مال خودت باشد .
حالا من از تو مي پرسم كه با دل خالي ات مي خواهي چه كاركني اگر من نباشم توي آن كه هي جابه جا بشوم ؟!
دوباره مي روي د كتر و مي شنوي كه ديگر دارد خطرناك مي شود وبايد كاري بكني .
يك مشت قرص مي گيري ويك مشت مزخرف تحويل كه فلان وفلان وفلان...
و هيچ كس نمي داند تو با دل خالي ات كه من نباشم توي آن كه هي جابه جا بشوم وهي بزرگ بشوم وهي تو درد بكشي بايد چه كاربكني...

حالا چند هفته گذشته است وتو من را فارغ شده اي ديگر !
حالا من از دلت آمده ام بيرون وكنار تو کس دیگری قدم ميزند توي پارك .
ديگراز دكترت خبري نيست كه هي قرص بدهد به تو كه من را فارغ بشوي ...
حالا تو مي نشيني كنارعشقت وخوشحالی که من را از دلت انداخته ای بیرون ...
حالا می توانی آسوده باشی ... بالاخره تمام شد...




+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت12:23توسط مینا | |

              
              



 

من می روم وانتها ناپیداست ...

می روم وآن دورها به طور وحشتناکی محو و نامرئی ست...

می روم و با پاهای خسته ام له می کنم تمام ته مانده های زندگیم را ...

انگار محکومم به این رفتنهای پیاپی ...

چراغ های خیابان یکی یکی روشن می شوند وآدمها وماشین ها تند تند از کنار هم می گذرند... ومن سردم است ... سردم است وانگار هیچ وقت گرم نخواهم شد... مثل شبحی سرگردان میان این عروسکهای گوشتی گم شده ام که با صدای دخترکی به خود می آیم...نگاهش می کنم ... لپهای کوچکش از سرما سرخ شده ومرتب دماغش را بالا می کشد...

نگاه ملتمسانه اش را به چشمهایم می دوزد و مرتب تکرار می کند ...

خانم تو رو خدا یه گل بخر ... یه گل بخر، هدیه بده تا هیچ وقت تنها نمونی ...

کلماتش مثل میخ توی سرم فرو می رود و وجودم را پر می کند از یک دنیا احساس نفرین شده ...

اطرافم را نگاه می کنم ... توی همان پارکی هستم که همیشه با هم می آمدیم...

دخترک دوباره تکرار می کند ...

خانم برا اونی بخر که دوسش داری ... تو رو خدا فقط یه دونه...

همه ی گل هایش را یکجا می خرم وچشمان دخترک از شیطنت برق می زند...

با یک دسته گل رز می روم و روی همان نیمکت همیشگی ولو می شوم...

پارک پر شده از قهقه ی بچه ها ... از پدر،مادرهایی که با شوق بچه ها شان را تماشا می کنند... پر شده از کسانی که آمده اند تا دور از چشم همه در کنار یکدیگر زندگی را نفس بکشند...

چقدر میان این آدمها غریبم و چقدر تهی شده ام از همه ی این احساسات ...

حتی تن لطیف این گلها هم با دستان من بیگانه است...

انگار اینجا هیچ کس سردش نیست ...

بلند می شوم وتک تک گلها را می بخشم به دستهای خوشبخت ...

و آخرین گل را نگه می دارم و روی همان نیمکت همیشگی به یاد تو پرپر می کنم

و تو را از دور می بینم که با او می روی ... تو که مثل همه ی آدمهای پارک خوشبختی... تو که در کنار او نگاهت سرشار از بودن است...

در کنار او ...

او که به اندازه ی تمام سکوت من برایت حرف دارد...

او که به اندازه ی تمام تنهایی من ،با تو بودن را دوست دارد...

او که به اندازه ی تمام روزهای خاکستری زندگی من، برایت نوید بخش فردایی روشن است...

او در آغوشت از خنده ریسه می رود وتوغرق بوسه اش می کنی...

و من بازهم گونه هایم از سرما می سوزد و لبخند ها دیریست مرا از یاد برده اند...

تو" دوستت دارم " را به عشق او فریاد می زنی و او می خندد به این جسارت تو ...

و من روی تمام دیوارهای پارک می نویسم " در زندگی زخم هایی وجود دارد که مثل خوره روح انسان را می تراشد ونابود می کند ... وتنها دوای این زخم ها فراموشی ست "

و من بازهم فراموش می کنم... خودم را ... تو را ... روزهای عمرم را ... تمام ته مانده های زندگیم را باز فراموش می کنم.

وبازهم در میان شلوغی سایه ها گم می شوم ... وبازهم دخترک گل می فروشد ... ومن می روم در حالیکه هنوزم با زندگی بیگانه ام ...

درحالیکه هنوزهم انتهای خالی جاده ها عذابم می دهند


 وهیچ راهی به خانه نمی رسد ...



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت15:7توسط مینا | |

 

 

 

روزها مي گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام

و خفته قلبها ترميم مي شوند و من هنوز قلبم شکسته است

و شکسته است و شکسته لب ها مي خندند و من هنوز لبانم بسته است

و بسته است و بسته چشم ها انتظار را وداع مي گويند و من هنوز چشم هايم

منتظر است و منتظر است

و منتظر ديدگان اشک نميريزند و من هنوز ديدگانم جاري است

و جاري است و جاريست...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت13:58توسط مینا | |

 

با چه می توان عشق را به بند جاودان کشی ؟

با کدام بوسه  با کدام لب ؟

در کدام لحظه  در کدام شب ؟

مثل من که نیست می شوم ....

مثل روزها ...

مثل آشیانه ها ...

مثل برف روی بام خانه ها ...

او هم عاقبت  در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه ای تار تار می شود ...

 (فروغ)

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت14:38توسط مینا | |

 

                           

پلکهایم باز بی موقع می پرند ... نیمه شب است

سکوت وتاریکی اش می ارزد به تمام زیبایی های لوس و مبتذل روز...

چقدر این اتاق بدون آدم هایش دوست داشتنی ست ...

چقدر ذره ذره وجودم تنهایی دلش می خواهد ...

سرم بازهم گیج می رود ... نمی دانم این گیجی کی تمام می شود ...

انگار جزییی از وجود متلاشی شده من شده ...

یک حالت بی وزنی در من بوجود می آورد ...که دوستش دارم .

آره این گیجی           این خماری   این معده دردهای عصبی   این بی حالی های تمام نشدنی    این حس عمیق بریدگی       را دوست دارم.

معده ام بدجور می سوزد ... حس نئشگی عجیبی تمتم وجودم را تسخیر کرده ...

 بسیار بی حالم ودلم می خواهد بی حال تر شوم ...

دلم می خواهد سبک ترشوم ...اینقدر بی حال ... اینقدر نئشه که خوابم ببرد ...

برای چندین ساعت ...چندین روز ...چندین سال ...

یک نفر مرتب در بلندگو پیج می کند ... تو دیگر خوابت نخواهد برد ...تو محکومی به بیداری ...

سرم را بر می گردانم و اتاق را برای هزارمین بار نگاه می کنم ... آه چه لذتی دارد ...

این تخت های خالی با آن کفن های سفیدی که با دقت رویشان کشیده شده ...

این نظم وحشتناک اتاق ... فضای نمناک ویخ زده ی آن و

مورچه هایی که مدتهاست دلشان گوشت تازه می خواهد...

همه حس قبرستان را تداعی می کنند ...حس آرامش ... حس خواب...

باز یک نفر آرام در گوشم می گوید ... تو دیگر خوابت نخواهد برد ... وبلند بلند می خندد... 

صدای کریهش را تف می کنم سر راه مورچه هایی که بی تابانه مقدمات جشن شان

 را فراهم  می کنند وسعی می کنم خودم را آرام کنم وآخرین خوابی را که دیده ام به

 یاد بیاورم

آخرین خواب بازهم خواب تو بود ... تو که بازهم کلافه وسر در گم بودی و می جنگیدی

 با خودت ...تو که به زمین و زمان فحش می دادی .. تو که لعنت می فرستادی به

 من  به خودت  به آن روز نحس آشناییمان... تو که باز داشتی روز رفتنت را عقب

می انداختی تا شاید من بروم و تو برای این جدایی یک بهانه خوب پیدا کنی...

تو که فقط با این فکرها خودت را عذاب می دادی 

 و نمی دانستی که من مدتهاست  رفته ام ... مدتهاست با تو نیستم ...

                                              مدتهاست مرده ام ودفن شده ام در خودم .

چقدر بلند بلند به تو خندیدم و چقدر آرام آرام با تمام قلبم برایت گریستم... 

برای تو که خیال می کردی من و تو هنوز با همیم ... برای تو که هنوز داشتی تقاص

آن چند روز با هم بودنمان را  می پرداختی...

برای تو که هنوز در جستجوی یک پایان قشنگ و عاشقانه بودی برای آخر داستان باهم بودنمان...

ولی حیف که تو نمی دونستی داستان ما مدتهاست به پایان رسیده...

یک پایان عاقلانه همانطور که تو می خواستی ...

می خواهم دوباره بخوابم ... دلم یک خواب عمیق می خواهد ...

ولی نه کسی نمی گذارد 

و باز در پس صدای قهقه های دیوانه کننده یک نفر بلند می خواند ....

 

                                  تو دیگر هرگز خوابت نخواهد برد ....                 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت16:14توسط مینا | |


                                                                                                                               

                     پای من خسته از این رفتن بود...

                                           قصه ام، قصه ی دل کندن بود...

دل به هر کس که سپردم ،دیدم:

                                          راهش افسوس! جدا از من بود...  

مثل صخره که ویران نشود از باران

                                           گریه هم عقده ی ما را نگشود...

آخر قصه ی من مثل همه...

                                           گم شدن در نفس یار نبود...!!!


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت4:11توسط مینا | |